١- «کشتار روز: دل نداریم. مغز و زبان موجود است.»
٢- هنگام بالا رفتن مراقب «خود»تان باشید.
١- «مصائب مسیح با زیرنویس فارسی»!
٢- آزمون نهایی: نامعادله ها را حل کنید!
سلام.
1-مدتهاست که نوشتن شعر را کنار گذاشته ام و در جستجوی فهم شعریت شعر هستم. فلسفه هنر را پی می گیرم تا شاید به فهمی از آن دست پیدا کنم. نتیجه شاید چندان موفقیت آمیز نبوده است اما در این میان چند تا اتفاق جالب هم افتاده است. اول این که با micro fiction مواجه شدم. هرچند نمونه ای از آن را سالها قبل (البته نه با این عنوان) و در دوران دانشجویی تجربه کرده بودم. تصمیم گرفتم که به ترجمه مجموعه ای از آن دست بزنم. آخر از قضای روزگار زبان و ادبیات انگلیسی هم خوانده ام. القصه، چند ده تایی را خواندم و چندتایی به دلم نشست و دو، سه تایی را شروع به ترجمه کردم و الان هم یکی را می توان در نشانی زیر خواند:http://ahaliemrooz.blogfa.com . اتفاق دوم هم ترجمه خودم از کتاب هنر مفهومی conceptual art است که امیدوارم تا دو سه ماه دیگر دربیاید. و اتفاق مهم بعدی هم تصویب پایان نامه ام در زمینه نسبت فلسفه و ادبیات بود. بحث بعدی هم این بود که مدتی بود برخی مفاهیم (ایده ها) را برای نوشتن شعر در دست داشتم اما دیگر قادر به نوشتن نبودم.
2- این اتفاقات مرا به این فکر انداخت که باید نوع جدیدی از شعر را آغاز کرد یا بهتر است بگویم به شعر بودن زبان روزمره از نو اعتقاد پیدا کرد. یا با بافتار زدایی یا تغییر بافتار از زبان روزمره به سراغ شعریت آن رفت. و بهترین عنوان آن را هم شعر مفهومی گذاشت که به ایده تمرکز دارد نه چیز دیگر. شاید عنوان کمی عجیب باشد. شعر به هر صورت به دنبال مفهوم است. شاید عنوان آن از هنر مفهومی conceptual art به وام گرفته شده باشد. شاید بهتر بود عنوان شعر - نثر prose-poetry انتخاب می شد. اما به هر صورت این هم برای خودش عنوانی است. ضمناْ این عنوان بدون پیش زمینه قبلی به ذهنم رسید اما وقتی در اینترنت جستجو کردم دیدم که قبلاْ هم به کار برده شده است. سعی می کنم مقاله ای در این مورد ترجمه کنم.
3- این همه حرف زدم که بگویم شعر را عمیقاً دوست می دارم! منتظر شعرهای مفهومی خودم و دیگران هستم. ضمناً در مطلب بعدی چندتایی از اشعار قبلی ام در همین زمینه را خواهم گذاشت.
«خوشا خیالش! خوشا خیالش!»
تو بودی؟! اما نه!
چه خوش خیالم! این
صدای پای رهگذر
کوچه های پاییز است!
مرا به سیاهی
بیش از سپیدی امید است
در جاده ی مه زده ی جهان!
نیستی ام را
به خاک می دهم
هستی و باد
بی ریشه اند.
الف:آغاز
ب:بودن
پ:پايان
..........
چه نيازی به اين همه حرف اضافه!
درست با شروع تو دلم تمام می شود
و با وجود سوختن دوباره خام می شود
دوباره بعد رفتنت وداع - بغض می کنم
چو می رسی لبم پر از غزل - سلام می شود
اگرچه کشته ای مرا؛ ترا حلال می کنم
ولی چرا وجود تو به من حرام می شود
بيا به من سری بزن ببين که بی حضور تو
چقدر خلوتم ز غم پرازدحام می شود
بدون تو ميان های و هوی های زندگی
دوباره بحث تلخ نان و ننگ و نام می شود
و باز در حضور تو من اعتراف می کنم
درست با شروع تو دلم تمام می شود
چيزی در پی ام افتاد
زخمی در ريشه ام رگ زد
رعشه پيچاپيچ هستی ام خزيد
و فرو ريختم
ريختنی!
نگاهت هنوز در پی ام بود.
۱- جاذبه سيب و
سقوط!
۲- سقوط سيب و
جاذبه!!
۳- جاذبه سقوط و
سيب!!!
